داستان خیلی وحشتناک...


سکوت و وحشت

دلـــت صـــاف باشه بـــدی...!!!وقتـــی سیــــاهی عـــزیزه..!!!

کی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچکی نبود.
توی یه دهکده ای چند تا خونه وار بود که با هم در صلح و صفا زندگی می کردن.
یه شب شایعه میشه که توی دهکده جن اومده. همه میترسن و دهکده رو خالی میکنن و الفرار...
همه فرار میکنن، جز یه خونواده که وضع مالیشون خوب نبود و مرد خونه رو کامیون کار می کرد.

یه شب هوا طوفانی و رعد و برق میشه و برقا میره. همه جا میشه ظلمات. مادر خونه میاد شام کته درست کنه می بینه ای وای برنج ندارن. به پسرش میگه بیا این شمع و بگیر و برو از زیر زمین برنج بیار. پسره می گفته من می ترسم. مادره می گفته ترس چیه بدو برو ببینم.
القصه پسره میره تو حیاط. زیر زمین هم اون طرف حیاط بود. تا میره تو حیاط باد میاد و شمع شو خاموش میکنه. با نور رعد و برقی که میزده تا دم پله های زیر زمین میره. اما تا پاشو میزاره پله اول می بینه یکی داره میگه: بیای پایین می خورمت.... بیای پایین می خورمت. پسره جیغی میکشه و همونجا دراز به دراز بیهوش میشه.

مادر خونه صدا
ی جیغ پسرشو میشنوه و سراسیمه میاد تو حیاط. اما ای واااای. بازم همون باده میاد و شمع شو خاموش می کنه. خودشو می رسونه به زیر زمین می بینه پسرش افتاده زمین و بیهوشه. میاد که از پله ها بره پایین ببینه موضوع چیه، دوباره همون صدا میاد...بیای پایین می خورمت.... بیای پایین می خورمت... زنه یه جیغی میکشه و فرتی بیهوش میشه..... 

1 ساعت بعد پدر خونه میاد خونه. میبینه که هیچکی نیستو در حیاط بازه. چراغ قوه کوچیکشو که کم نور بوده روشن میکنه میره تو حیاط. خوشبختانه دیگه اون باده نمی تونسته چراغ قوه رو خاموش کنه.
تا دم زیر زمین میره میبینه که پسرش و زنش بیهوش افتادن. با خودش میگه یعنی چی؟ چی شده؟ میاد که بره پایین. دوباره همون صدا رو میشنوه بیای پایین می خورمت.... بیای پایین م
ی خورمت.... یه دفعه کوپ میکنه. با خودش میگه: نه، من باید ببینم چی شده. 
میره پایین تو زیر زمین. نور چراغ قوه شو می ندازه و یواش یواش میره تا ته زیر زمین. اما تا میرسه ته زیر زمین با یه چیز عجیبی رو برو میشه.

بله.... میبینه یه پیرمرد ته زیر زمین نشسته سرما خورده آب دماغش میو مده پایین و هی میکشیده بالا و میگفته: 
بیای پایین می خورمت.... بیای پایین می خورمت...بیای پایین می خورمت....
 



ادامه مطلب
نوشته شده در پنج شنبه 8 فروردين 1392برچسب:,ساعت 15:27 توسط سایه| |


Power By: LoxBlog.Com